عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
284
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
است كه مولانا از زبان شمس بيان كرده است : " مولانا شمس الدين - قدس سره - مىفرمود كه : قافلهء بزرگى به جايى مىرفتند ، آبادانى نمىيافتند و آبى نى . ناگاه چاهى يافتند بىدلو ، سطلى به دست آوردند و ريسمانها و اين سطل را به زير چاه فرستادند ، كشيدند . سطل بريده شد . ديگرى را فرستادند ، هم بريده شد بعد از آن اهل قافله را به ريسمانى مىبستند و در چاه فرومىكردند ، برنمىآمدند . عاقلى بود ، او گفت : من بروم . او را فروكردند . نزديك آن بود كه به قعر چاه رسيد . سياهى با هيبتى ظاهر شد . اين عاقل گفت : من نخواهم رهيدن ، بارى تا عقل را به خودم آرم و بى خود نشوم تا ببينم كه بر من چه خواهد رفتن . اين سياه گفت : قصهء دراز مگو ، تو اسير منى ، نرهى الا به جواب صواب به چيز ديگر نرهى . گفت : فرما . گفت : از جايها كجا بهتر ؟ عاقل گفت : من اسير و بيچارهء ويم ، اگر بگويم بغداد يا غيره چنان باشد كه جاى وى را طعنه زده باشم . گفت : جايگاه آن بهتر كه آدمى را آنجا مونسى باشد ، اگر در قعر زمين باشد ، بهتر آن باشد و اگر در سوراخ موشى باشد ، بهتر آن باشد گفت : احسنت ، احسنت ، رهيدى آدمى در عالم تويى . اكنون من ترا رها كردم و ديگران را به بركت تو آزاد كردم . بعد از اين خونى نكنم ، همهء مردان عالم را به محبت تو به تو بخشيدم . بعد از آن اهل قافله را از آب سيراب كرد . . . . . " « 1 » چنين برمىآيد كه دنياى نكوهيده در نظر مولانا ، دنيايى است كه انسان را به آرامش اجتماعى نمىرساند و آيندهاى مطمئن براى وى تامين نمىكند و او را به حياتى آزاد از بندها و سرشار از صفاى درون سوق نمىدهد . دنيايى است اسير چنگال حرص و راه نيافته به نشئهء ابدى . پهنهاى است كه آرامش روحانى انسانها را برهم مىزند و انسان را از مقام والاى انسانى تنزل مىدهد تا جايى كه هركس به منافع فردى و شخصى خود مىانديشد . جايگاهى است كه حرص و آز در آن فرمان مىرانند و گسترهاى است محاط با شرطهايى كه حرص و آز را به وجود مىآورد . گسستن اين بندها و رهايى از اين زندان سيم و زر ضرورى است . چرا كه اگر دريا را در كوزهاى بريزى ، جز نصيب يكروزه در آن نگنجد . اما كوزهء چشم حريصان پر
--> ( 1 ) فيه ما فيه ، ص 83 به بعد .